کبریت را روشن کرد. شعله لرزان و زردش شمع ها را آتش می زد. مردمک چشمانش براق تر می شد وسایه اش بزرگ تر. چیزی در چشمش تکثیر می شد و می لرزید.
فریادی از دور می آمد، کسی که می سوخت. کبریتی دوباره ، این بار ، عود را زایاند.
صندلی را جابه جا کرد تا راحت تر پشت میز بنشیند. میز گردی که هنوز چوبش بوی بلوط خام می داد. بلوط را
نمی شناخت اما می توانست بویش را بشناسد.
پنجره را باز کرده بود. زودتر از همیشه باد هجوم آورد؛ نه برای بلعیدن بوی غذا، که برای کشتن شمع ها و رقصاندن موهایش. مقاومتی نکرد ، در تاریکی شامش را خورد.
کابوسی که خودش سر بریده بود؛ هنوز نپخته بود و بوی خامی می داد.
می دانست ؛ امشب کابوس آتش خواهد دید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر
|