تبليغاتX
تربیت احساسات - قهوه سرگردانی
قهوه اش تلخ شده بود ؛ تلخ تر از آنی که همیشه می خورد.
همین طور بروبر به فنجان سرخ قهوه نگاه می کرد ؛ به بخار غلیظی که از آن بلند می شد. بخار سفید، انگار که یک روح سرگردان؛ توی چشماش زل زد و گفت : خاکستر سیگارت رو ریختی روی فرش.
خندید و گفت : ولی من که سیگار نمی کشم.
روح- بخار بلند تر خندید و با ملایمت گفت: کی با تو حرف زد.
چیزی نگفت. صدای شهرام ناظری توی اتاق می پیچید ؛ تصنیفی که دوست داشت.
دوباره روح - بخار گفت: همیشه راک گوش می دی؟
با پوزخندجواب دادکه از کی تا حالا  ناظری راک می خونه.
این بار وسط یک قهقهه بلند شنید که، آخه کی با تو بود.
حسابی کفری شده بود. دلش می خواست فریاد بزند؛ که صدای تک سرفه خشکی از پشت سرش شنید.
یک روح-قهوه غلیظ سیاه پشت سرش نشسته بود و سیگار می کشید. سیگار می کشید و سرفه می کرد.
ترسید.تنها کاری که به ذهنش رسید، این بود که فنجان سرخ قهوه را یک نفس سربکشد.
با همه تلخی و غلظتش.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر |