از صبح همین طور بود.حس خوبی نداشت ؛ انگار ته دلش را با چنگال خط می انداختند . از آن چنگال های زنگ زده کج شده ای که همه مادر بزرگ ها داشتند. ته دلش که خط می خورد ، با لذت نگاش می کرد. چهار تا خط زرد-قهوه ای که روی قلب سرخ-آبی اش شیار می خورد.
اما باز هم حس خوبی نبود. انگار یک جای کار می لنگید؛ واقعی نبودن چنگال یا واقعی بودن قلبش.
اول فکر کرد، اگر چنگال استیل باشد، مشکلش حل می شود ، از این چنگال های خوشگل KING HOME.
اما نه ؛ باز هم کار می لنگید. بی خیال شد. به درک که همه چیز بلنگد.
شب شده بود. بس که از صبح فکر کرده بود و پوست لبش را کنده بود ، پوستی به تنش نمانده بود.
همان چنگال زنگ زده را برداشت. با همه قدرتی که همیشه آرزویش را داشت، روی قفسه سینه اش ، دقیقن روی قلبش کشید.
خون قرمز-آبی رقیقی که آرام آرام روی شیارهای نارنجی چنگال می چکید؛ حس خوبی داشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر
|