روز تولدش بود. مثل هرسال؛ غروب که می شد، یک کیک نسکافه پشت در بود. بی هیچ توضیحی و هیچ
نشانه ای. سال های اول، کنجکاوی خارخارش می کرد. اما حالا بعد از این همه سال، قضیه براش عادی شده بود. انگار که او را می شناخت؛ مثل خواهر و برادرش ؛ یا حتا پسری که سال های دور دوستش داشت. چه فرقی می کرد. مهم این بود که هرسال، یک روز خاص ، یک کیک نسکافه پشت در بود. تعداد شمع ها را همیشه او بود که تعیین می کرد. پارسال سی ساله بود، سال پیشش هجده ساله و یک سال دیگر فقط هفت شمع.
امروز هم منتظر بود که ببیند چند ساله می شود. اشتباه نمی کرد. تعداد شمع ها را همیشه به اندازه
می فرستاد.همانی که باید باشد.
پیراهن فیروزه ای پوشیده بود، با حاشیه های باریک طلایی. آرایش نکرد؛ فقط روژ لب قرمز تندی زد.اما پاکش کرد. مویرگ های چشمش را سرخ تر نشان می داد.
صدای خش خش گنگی می آمد. وقتش شده بود. کیک را برداشت؛ شمع ها را هم. شمرد. بیست و هشت شمع بلند سبز سیر.
شمع ها را با وسواس روی کیک چید. باید فوتشان می کرد. صورتش را پایین تر آورد. حالا سرخی مویرگ های چشمش پر رنگ تر بود. پر رنگ تر و پر رنگ تر می شد.یکی یکی خاموش شان می کرد.
موهایش که روی شعله های لرزان پخش می شد ، تار به تار گر می گرفت.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر
|