تبليغاتX
تربیت احساسات - عطر گرم تو
از صبح پشت سر هم کلاس داشت؛ حسابی کلافه شده بود. با خودکار آبی Stabilo، جزوه اش را خط خطی
 می کرد. خط خطی که نه؛ اول یک مثلث کشیدو بعد به یکی از اضلاعش دو خط دیگر چسباند و همین طور یک بند مثلث می کشید. مثلث های به هم چسبیده. حواسش فقط به مثلث هایش بود که ریه هایش بویی آشنا شنید.
چند بار بو کشید. تعجب کرد. بوی همان عطری بود که "تو" بهش داده بودی. حتمن اشتباه می کرد.
((آخه توی دنیا فقط خودش این عطرو داشت ، نه هیچ کس دیگه)) انگار ازاین عطر فقط همین یکی را ساخته بودند که تو بهش هدیه بدی.
اما خودش بود. همان بوی گرم بنفش. (( نکنه شیشه عطر شکسته باشه))
با اینکه مطمئن بود که عطر توی کیفش نیست ؛ اما باز هم جرات نمی کرد کیفش را باز  کنه.
می ترسید بقیه اش هم بخار شود.
کلاس تمام شده بود. همین طور بی حرکت نشسته بود. با ترس ولرز کوله اش را برداشت و بلند شد.
تا خونه خدا خدا می کردکه عطر نشکسته باشه.
کلید برق رو که زد ؛ یک نفس راحت کشید. سر جاش بود؛ کنار کتاباش- شیشه مشکی عطر........
یادش اومد؛ شیشه خیال "تو" بود که توی روحش افتاده بود و "تو" همه جا پخش شده بودی...
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر |