روز تولدش بود. مثل هرسال؛ غروب که می شد، یک کیک نسکافه پشت در بود. بی هیچ توضیحی و هیچ
نشانه ای. سال های اول، کنجکاوی خارخارش می کرد. اما حالا بعد از این همه سال، قضیه براش عادی شده بود. انگار که او را می شناخت؛ مثل خواهر و برادرش ؛ یا حتا پسری که سال های دور دوستش داشت. چه فرقی می کرد. مهم این بود که هرسال، یک روز خاص ، یک کیک نسکافه پشت در بود. تعداد شمع ها را همیشه او بود که تعیین می کرد. پارسال سی ساله بود، سال پیشش هجده ساله و یک سال دیگر فقط هفت شمع.
امروز هم منتظر بود که ببیند چند ساله می شود. اشتباه نمی کرد. تعداد شمع ها را همیشه به اندازه
می فرستاد.همانی که باید باشد.
پیراهن فیروزه ای پوشیده بود، با حاشیه های باریک طلایی. آرایش نکرد؛ فقط روژ لب قرمز تندی زد.اما پاکش کرد. مویرگ های چشمش را سرخ تر نشان می داد.
صدای خش خش گنگی می آمد. وقتش شده بود. کیک را برداشت؛ شمع ها را هم. شمرد. بیست و هشت شمع بلند سبز سیر.
شمع ها را با وسواس روی کیک چید. باید فوتشان می کرد. صورتش را پایین تر آورد. حالا سرخی مویرگ های چشمش پر رنگ تر بود. پر رنگ تر و پر رنگ تر می شد.یکی یکی خاموش شان می کرد.
موهایش که روی شعله های لرزان پخش می شد ، تار به تار گر می گرفت.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر
|
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول زتو پرسید که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم درین بحر تفکر، تو کجایی ....
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر
|
از صبح پشت سر هم کلاس داشت؛ حسابی کلافه شده بود. با خودکار آبی Stabilo، جزوه اش را خط خطی
می کرد. خط خطی که نه؛ اول یک مثلث کشیدو بعد به یکی از اضلاعش دو خط دیگر چسباند و همین طور یک بند مثلث می کشید. مثلث های به هم چسبیده. حواسش فقط به مثلث هایش بود که ریه هایش بویی آشنا شنید.
چند بار بو کشید. تعجب کرد. بوی همان عطری بود که "تو" بهش داده بودی. حتمن اشتباه می کرد.
((آخه توی دنیا فقط خودش این عطرو داشت ، نه هیچ کس دیگه)) انگار ازاین عطر فقط همین یکی را ساخته بودند که تو بهش هدیه بدی.
اما خودش بود. همان بوی گرم بنفش. (( نکنه شیشه عطر شکسته باشه))
با اینکه مطمئن بود که عطر توی کیفش نیست ؛ اما باز هم جرات نمی کرد کیفش را باز کنه.
می ترسید بقیه اش هم بخار شود.
کلاس تمام شده بود. همین طور بی حرکت نشسته بود. با ترس ولرز کوله اش را برداشت و بلند شد.
تا خونه خدا خدا می کردکه عطر نشکسته باشه.
کلید برق رو که زد ؛ یک نفس راحت کشید. سر جاش بود؛ کنار کتاباش- شیشه مشکی عطر........
یادش اومد؛ شیشه خیال "تو" بود که توی روحش افتاده بود و "تو" همه جا پخش شده بودی...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر
|
در کوچه بیگانه بودم
چه کسی مرا به خانه آورد.
پایانی ندارد این خانه
که من در آن پاییز را
آغاز کردم.
بر همه خانه احاطه داشتم
به زبان
به ستاره
به تولد
فرمان از این خانه داشتم
که هنوز در احاطه پاییز
بود.
خانه ی مرا
نگاه کن
که چگونه در فصل آب می شود.
تو می توانی خانه ام را از باد
از تولد
رها کنی.
چون سراسر روز
شب است
کلید خانه را در چاه گم
می کنم.
قافیه در باد گم می شود- احمدرضا احمدی
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر
|