کبریت را روشن کرد. شعله لرزان و زردش شمع ها را آتش می زد. مردمک چشمانش براق تر می شد وسایه اش بزرگ تر. چیزی در چشمش تکثیر می شد و می لرزید.
فریادی از دور می آمد، کسی که می سوخت. کبریتی دوباره ، این بار ، عود را زایاند.
صندلی را جابه جا کرد تا راحت تر پشت میز بنشیند. میز گردی که هنوز چوبش بوی بلوط خام می داد. بلوط را
نمی شناخت اما می توانست بویش را بشناسد.
پنجره را باز کرده بود. زودتر از همیشه باد هجوم آورد؛ نه برای بلعیدن بوی غذا، که برای کشتن شمع ها و رقصاندن موهایش. مقاومتی نکرد ، در تاریکی شامش را خورد.
کابوسی که خودش سر بریده بود؛ هنوز نپخته بود و بوی خامی می داد.
می دانست ؛ امشب کابوس آتش خواهد دید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر
|
قهوه اش تلخ شده بود ؛ تلخ تر از آنی که همیشه می خورد.
همین طور بروبر به فنجان سرخ قهوه نگاه می کرد ؛ به بخار غلیظی که از آن بلند می شد. بخار سفید، انگار که یک روح سرگردان؛ توی چشماش زل زد و گفت : خاکستر سیگارت رو ریختی روی فرش.
خندید و گفت : ولی من که سیگار نمی کشم.
روح- بخار بلند تر خندید و با ملایمت گفت: کی با تو حرف زد.
چیزی نگفت. صدای شهرام ناظری توی اتاق می پیچید ؛ تصنیفی که دوست داشت.
دوباره روح - بخار گفت: همیشه راک گوش می دی؟
با پوزخندجواب دادکه از کی تا حالا ناظری راک می خونه.
این بار وسط یک قهقهه بلند شنید که، آخه کی با تو بود.
حسابی کفری شده بود. دلش می خواست فریاد بزند؛ که صدای تک سرفه خشکی از پشت سرش شنید.
یک روح-قهوه غلیظ سیاه پشت سرش نشسته بود و سیگار می کشید. سیگار می کشید و سرفه می کرد.
ترسید.تنها کاری که به ذهنش رسید، این بود که فنجان سرخ قهوه را یک نفس سربکشد.
با همه تلخی و غلظتش.
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر
|
اردشیر محصص ، نیویورک ، دیشب، نقطه .
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر
|
از صبح همین طور بود.حس خوبی نداشت ؛ انگار ته دلش را با چنگال خط می انداختند . از آن چنگال های زنگ زده کج شده ای که همه مادر بزرگ ها داشتند. ته دلش که خط می خورد ، با لذت نگاش می کرد. چهار تا خط زرد-قهوه ای که روی قلب سرخ-آبی اش شیار می خورد.
اما باز هم حس خوبی نبود. انگار یک جای کار می لنگید؛ واقعی نبودن چنگال یا واقعی بودن قلبش.
اول فکر کرد، اگر چنگال استیل باشد، مشکلش حل می شود ، از این چنگال های خوشگل KING HOME.
اما نه ؛ باز هم کار می لنگید. بی خیال شد. به درک که همه چیز بلنگد.
شب شده بود. بس که از صبح فکر کرده بود و پوست لبش را کنده بود ، پوستی به تنش نمانده بود.
همان چنگال زنگ زده را برداشت. با همه قدرتی که همیشه آرزویش را داشت، روی قفسه سینه اش ، دقیقن روی قلبش کشید.
خون قرمز-آبی رقیقی که آرام آرام روی شیارهای نارنجی چنگال می چکید؛ حس خوبی داشت.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر
|
سنگینی که روی شانه هایش می کشیدو حتی بوی تعفنی که لابه لای ریه هایش می پیچید؛ بخشی از وجودش شده بود. از دریچه نگاه بی مردمکش دیدن، با گوش های پوسیده اش شنیدن و با قلب زردش زندگی کردن.
نذر کرده بود، یک جای امن ، محض رضای خدا ، فقط یک جای کوچک اما امن پیدا کند و همان جا از شرش راحت شود.
اما هر کجا که چشم کار می کرد، انبوه مردار تلنبار شده بود ؛ حتی از صدای باد هم بوی کافور می آمد.
شانه هایش را که دست می زدی، ترق و ترق چکش تابوت ساز بلند می شد.
با این همه ؛ نمی ایستد ، می رود ، می دود ، تا کجا "فرو نهد" این جنازه هم زاد بودنش را...
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:40 قبل از ظهر
|