تبليغاتX
تربیت احساسات

تربیت احساسات

بهار...

سراغ شکوفه ای را می گیرم که عطر مهربان تو را دارد

چرا بهار دیر کرده؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط   | 

هنوز زنده ام....

چیز زیادی به خاطر ندارم.

فقط سیاهی می دیدم. نه نور، نه صدا.

بی تلاش، بی امید. چون همیشه.

اما تقدیر چون همیشه، خواسته هایم را به باد داد.

پس باز گشتم. زنده؛ با هفتاد و پنج ضربان قلب در هر دقیقه......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط   | 

چند سالگیم

روز تولدش بود. مثل هرسال؛ غروب که می شد، یک کیک نسکافه پشت در بود. بی هیچ توضیحی و هیچ
 نشانه ای. سال های اول، کنجکاوی خارخارش می کرد. اما حالا بعد از این همه سال، قضیه براش عادی شده بود. انگار که او را می شناخت؛ مثل خواهر و  برادرش ؛ یا حتا پسری که سال های دور دوستش داشت. چه فرقی می کرد. مهم این بود که هرسال، یک روز خاص ، یک کیک نسکافه پشت در بود. تعداد شمع ها را همیشه او بود که تعیین می کرد. پارسال سی ساله بود، سال پیشش هجده ساله و یک سال دیگر فقط هفت شمع.
امروز هم منتظر بود که ببیند چند ساله می شود. اشتباه نمی کرد. تعداد شمع ها را همیشه به اندازه
می فرستاد.همانی که باید باشد.
پیراهن فیروزه ای پوشیده بود، با حاشیه های باریک طلایی. آرایش نکرد؛ فقط روژ لب قرمز تندی زد.اما پاکش کرد. مویرگ های چشمش را سرخ تر نشان می داد.
صدای خش خش گنگی می آمد. وقتش شده بود. کیک را برداشت؛ شمع ها را هم. شمرد. بیست و هشت شمع بلند سبز سیر.
شمع ها را با وسواس روی کیک چید. باید فوتشان می کرد. صورتش را پایین تر آورد. حالا سرخی مویرگ های چشمش پر رنگ تر بود. پر رنگ تر و  پر رنگ تر می شد.یکی یکی خاموش شان می کرد.
موهایش که روی شعله های لرزان پخش می شد ، تار به تار گر می گرفت.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط   | 

تو کجایی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی                             عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم                             باید اول زتو پرسید که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه                                  ما کجاییم درین بحر تفکر، تو کجایی ....

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط   | 

عطر گرم تو

از صبح پشت سر هم کلاس داشت؛ حسابی کلافه شده بود. با خودکار آبی Stabilo، جزوه اش را خط خطی
 می کرد. خط خطی که نه؛ اول یک مثلث کشیدو بعد به یکی از اضلاعش دو خط دیگر چسباند و همین طور یک بند مثلث می کشید. مثلث های به هم چسبیده. حواسش فقط به مثلث هایش بود که ریه هایش بویی آشنا شنید.
چند بار بو کشید. تعجب کرد. بوی همان عطری بود که "تو" بهش داده بودی. حتمن اشتباه می کرد.
((آخه توی دنیا فقط خودش این عطرو داشت ، نه هیچ کس دیگه)) انگار ازاین عطر فقط همین یکی را ساخته بودند که تو بهش هدیه بدی.
اما خودش بود. همان بوی گرم بنفش. (( نکنه شیشه عطر شکسته باشه))
با اینکه مطمئن بود که عطر توی کیفش نیست ؛ اما باز هم جرات نمی کرد کیفش را باز  کنه.
می ترسید بقیه اش هم بخار شود.
کلاس تمام شده بود. همین طور بی حرکت نشسته بود. با ترس ولرز کوله اش را برداشت و بلند شد.
تا خونه خدا خدا می کردکه عطر نشکسته باشه.
کلید برق رو که زد ؛ یک نفس راحت کشید. سر جاش بود؛ کنار کتاباش- شیشه مشکی عطر........
یادش اومد؛ شیشه خیال "تو" بود که توی روحش افتاده بود و "تو" همه جا پخش شده بودی...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط   | 

کلید را گم می کنم...

در کوچه بیگانه بودم
چه کسی مرا به خانه آورد.
پایانی ندارد این خانه
که من در آن پاییز را
                         آغاز کردم.
بر همه خانه احاطه داشتم
به زبان
به ستاره
به تولد
فرمان از این خانه داشتم
که هنوز در احاطه پاییز
بود.
خانه ی مرا
نگاه کن
که چگونه در فصل آب می شود.
تو می توانی خانه ام را از باد
                                    از تولد
رها کنی.
چون سراسر روز
شب است
کلید خانه را در چاه گم 
                              می کنم.

قافیه در باد گم می شود- احمدرضا احمدی
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط   | 

شام سر آشپز

کبریت را روشن کرد. شعله لرزان و زردش شمع ها را آتش می زد. مردمک چشمانش براق تر می شد وسایه اش بزرگ تر. چیزی در چشمش تکثیر می شد و می لرزید.
فریادی از دور می آمد، کسی که می سوخت. کبریتی دوباره ، این بار ، عود را زایاند.
صندلی را جابه جا کرد تا راحت تر پشت میز بنشیند. میز گردی که هنوز چوبش بوی بلوط خام می داد. بلوط را
نمی شناخت اما می توانست بویش را بشناسد.
پنجره را باز کرده بود. زودتر از همیشه باد هجوم آورد؛ نه برای بلعیدن بوی غذا، که برای کشتن شمع ها و رقصاندن موهایش. مقاومتی نکرد ، در تاریکی شامش را خورد.
کابوسی که خودش سر بریده بود؛ هنوز نپخته بود و بوی خامی می داد.
می دانست ؛ امشب کابوس آتش خواهد دید.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط   | 

قهوه سرگردانی

قهوه اش تلخ شده بود ؛ تلخ تر از آنی که همیشه می خورد.
همین طور بروبر به فنجان سرخ قهوه نگاه می کرد ؛ به بخار غلیظی که از آن بلند می شد. بخار سفید، انگار که یک روح سرگردان؛ توی چشماش زل زد و گفت : خاکستر سیگارت رو ریختی روی فرش.
خندید و گفت : ولی من که سیگار نمی کشم.
روح- بخار بلند تر خندید و با ملایمت گفت: کی با تو حرف زد.
چیزی نگفت. صدای شهرام ناظری توی اتاق می پیچید ؛ تصنیفی که دوست داشت.
دوباره روح - بخار گفت: همیشه راک گوش می دی؟
با پوزخندجواب دادکه از کی تا حالا  ناظری راک می خونه.
این بار وسط یک قهقهه بلند شنید که، آخه کی با تو بود.
حسابی کفری شده بود. دلش می خواست فریاد بزند؛ که صدای تک سرفه خشکی از پشت سرش شنید.
یک روح-قهوه غلیظ سیاه پشت سرش نشسته بود و سیگار می کشید. سیگار می کشید و سرفه می کرد.
ترسید.تنها کاری که به ذهنش رسید، این بود که فنجان سرخ قهوه را یک نفس سربکشد.
با همه تلخی و غلظتش.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط   | 

اردشیر محصص

اردشیر محصص ، نیویورک ، دیشب، نقطه .
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط   | 

حس خوب

 از صبح همین طور بود.حس خوبی نداشت ؛ انگار ته دلش را با چنگال خط می انداختند . از آن چنگال های زنگ زده کج شده ای که همه مادر بزرگ ها داشتند. ته دلش که خط می خورد ، با لذت نگاش می کرد. چهار تا خط زرد-قهوه ای که روی قلب سرخ-آبی اش شیار می خورد.
اما باز هم حس خوبی نبود. انگار یک جای کار می لنگید؛ واقعی نبودن چنگال یا واقعی بودن قلبش.
اول فکر کرد، اگر چنگال استیل باشد، مشکلش حل می شود ، از این چنگال های خوشگل KING HOME.
اما نه ؛ باز هم کار می لنگید. بی خیال شد. به درک که همه چیز بلنگد.
شب شده بود. بس که از صبح فکر کرده بود و پوست لبش را کنده بود ، پوستی به تنش نمانده بود.
همان چنگال زنگ زده را برداشت. با همه قدرتی که همیشه آرزویش را داشت، روی قفسه سینه اش ، دقیقن روی قلبش کشید.
خون قرمز-آبی رقیقی که آرام آرام روی شیارهای نارنجی چنگال می چکید؛ حس خوبی داشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط   |